خواجه نظام الملك الطوسي
149
سير الملوك ( سياستنامه ) ( فارسى )
ايشان ندارم و آزار ايشان نخواهم تا من در خراسان باشم اين گفتوگوى كم نشود و هر روز اين پسر را بر من تباهتر كنند و چون من به ترك خراسان بگويم و از ملك اين پسر بيرون شوم صاحبغرضان را در اين معنى هيچ سخن نماند . و ديگر كه چون مرا پس از اين شمشير مىبايد كشيد تا نانى خورم و باقى عمر زندگانى كنم بارى شمشير در روى كافر كشم تا ثواب يابم . اكنون بدانيد اى اميران و لشكر خراسان و خوارزم و نيمروز كه پادشاهى خراسان و ماوراء النهر امير منصور راست و شما همه لشكر اوييد و من شما را از بهر او مىداشتم . برخيزيد و بدرگاه رويد و ملك را ببينيد و منشورها تازه كنيد و بر سر خدمت باشيد كه من بهندوستان خواهم شد و بغزا و جهاد مشغول گشت . اگر كشته شوم شهيد باشم و اگر توفيق يابم عزّ اسلام را دار كفر را در دار اسلام پيوندم اميد بهشت و خشنودى خداى و رسول را . اگر نيك بودم و اگر بد امير خراسان از من برآسايد و گفتوگوى منقطع شود . و آنگاه او بهتر داند تا « 1 » خراسان و لشكر و رعيت . » 11 - چون اين بگفت برخاست و اميران را گفت « يكيك پيش من آييد تا شما را وداع كنم . » هرچند اميران گفتند سود نداشت [ 67 b ] و گريستن بر ايشان افتاد . گريان گريان همىآمدند و او را در كنار همى گرفتند و بازمىگشتند تا همه را وداع كرد . چون مردمان همه بازگشتند او در سراى پرده شد . و با اينهم كس را باور نمىكرد كه الپتگين خراسان بگذارد و بهندوستان رود از بهر آنكه او را در خراسان و ماوراء النهر پانصد پاره ديه ملك بود و هيچ شهرى نبود كه او را در او سراى و باغها و كاروانسراها و گرماوهها و مستغل بسيار نبود و هزار بار هزار گوسفند و صد هزار اسپ و استر و شتر بيش بود او را در ملك
--> ( 1 ) - تا N : با P - : C